خوانش شعرِ «و جهان، تعبیری شاعرانه»سروده ضیاء‌الدین خالقی
سامان اصفهانی 


خوانش شعرِ «و جهان، تعبیری شاعرانه»سروده ضیاء‌الدین خالقی
سامان اصفهانی  نویسنده : سامان اصفهانی 
تاریخ ارسال :‌ 29 شهریور 05
بخش : اندیشه و نقد


 

 

 

 

شراب در دست نسیم: تعلیق معنا و زیبایی
خوانش شعرِ «و جهان، تعبیری شاعرانه»سروده ضیاء‌الدین خالقی
سامان اصفهانی 

 

 

و جهان، تعبیری شاعرانه داشت
و هستی، میدان بی نهایتی برای حذف شدن
که ذره ذره به جهان می آمد و 
اندک اندک از دنیا می رفت
می رفت به جایی
گه اگر دست می بُردی در آن
از این همه
تنها مشتی استخوان... 
و تو باور می کردی؟... نمی کردی؟ 
چراکه جهان تعبیری شاعرانه داشت
و آن طرفِ ابهام
هستی به آسمان های زیرین می ریخت
تا ریختی
            از هستیِ دیگر 
                             بگیرد...
ریختی که نسیم 
          دست های تو را لمس کند
تا در این هوا
از چشم زیباترین دخترانِ دنیا
جویباری از شراب 
به سمتِ جوانیِ تو ریزد
تا تو زیرِ درختان بهشتی
در گُذر از گِره های رود 
                      خاطره هایت را زمینی ببافی در آسمان

و این گونه بود 
که هستی تعبیری شاعرانه داشت
و مرگ 
در چند قدمی
هر بار 
ناشناخته می ماند   
                                ضیاء‌الدین خالقی

 

جهان، در این شعر، از همان آغاز، از جای امنِ واقعیت بیرون کشیده می‌شود. گزاره‌ی نخست نه صرفاً خبری یا توصیفی، بلکه تعیین‌کننده‌ی افق ادراک است: «و جهان، تعبیری شاعرانه داشت». جهان نه به‌مثابه ابژه‌ای مستقل، بلکه به‌عنوان رخدادی در فهم پدیدار می‌شود. آن‌چه هست، پیش از آن‌که «وجود داشته باشد»، تعبیر می‌شود؛ و این تعبیر، شاعرانه است. شاعرانه‌بودن در این‌جا نه به معنای زیباشدن جهان، بلکه به معنای تعلیق آن از قطعیت، شفافیت و کارکرد است. جهان، در این افق، نه قابل مصرف است و نه قابل تملک؛ همواره گشوده، چندلایه و بازگشت‌پذیر باقی می‌ماند.
در چنین افقی، هستی دیگر نمی‌تواند به‌صورت بنیان یا جوهر فهم شود. تعریف آن به‌مثابه «میدان بی‌نهایتی برای حذف شدن» هستی را به فرآیندی بدل می‌کند که در آن، بودن از مسیر کاستن می‌گذرد. حذف، در این‌جا، فقدان صرف نیست، بلکه شرط امکان ظهور است. همان‌گونه که در منطق پدیدارشناسی، هر آن‌چه خود را نشان می‌دهد، هم‌زمان چیزی را پنهان می‌کند، در این شعر نیز هستی تنها از رهگذر عقب‌نشینی و فرسایش تدریجی تجربه پذیر می‌شود. زیبایی این فهم، در پذیرش ناتمامی آن است: معنا، هرگز به تمامی حاضر نمی‌شود.
حرکت ذره‌ذره‌ی هستی به جهان و اندک‌اندک رفتنش از دنیا، تمایزی ظریف میان دو سطح تجربه می‌سازد. جهان، افق معناست؛ جایی که چیزها هنوز امکان‌اند، هنوز در حال تعبیر شدن‌اند. دنیا، اما، قلمرو تثبیت و فرسایش است؛ جایی که معنا به کارکرد فروکاسته می‌شود. هستی، در این شعر، در وضعیت تعلیق میان این دو باقی می‌ماند. این تعلیق، وضعیت بنیادین انسان است: نه سکون در معنا ممکن است، نه رهایی از آن. ریتم شعر نیز همین وضعیت را بازتاب می‌دهد؛ ریتمی فرسایشی، آرام، بی‌اوج، که به‌جای درام، بر تداوم لرزان بودن تکیه دارد.
میل به فهم، میل به لمس، در نقطه‌ای شعر را به کنش می‌کشاند: دست بردن در هستی. اما نتیجه، «مشتی استخوان» است. این تصویر، شکست معرفت را نه به‌عنوان خطا، بلکه به‌عنوان سرنوشت فهم نشان می‌دهد. استخوان، باقی‌مانده است؛ هسته‌ی سخت تجربه پس از آن‌که گوشت معنا فرسوده شده است. زیبایی این تصویر، در خشونت صادقانه‌ی آن است. شعر، از زیباشناسی تزئینی فاصله می‌گیرد و زیبایی را به بقایا می‌سپارد؛ به آن‌چه پس از لمس باقی می‌ماند، نه به آن‌چه وعده‌ی کمال می‌دهد.
در این‌جا، پرسشی سربرمی‌آورد که مرکز ثقل تجربه‌ی اگزیستانسیال است: «باور می‌کردی؟… نمی‌کردی؟» این پرسش نه برای پاسخ، بلکه برای تثبیت وضعیت تعلیق طرح می‌شود. ایمان و شک، در این شعر، نه در تقابل، بلکه در هم‌زیستی‌اند. زیبایی این لحظه، نه در معنا، بلکه در موسیقی تردید است: مکث‌ها، سه‌نقطه‌ها، و تقطیع زبان، شک را شنیدنی می‌کنند. شعر، تردید را توضیح نمی‌دهد؛ آن را قابل تجربه می‌کند.
حرکت شعر، از این نقطه، به سوی تصویری می‌رود که منطق ادراک را مختل می‌کند: «آسمان‌های زیرین». این ترکیب پارادوکسیکال، نه بازی زبانی، بلکه کنشی زیبایی‌شناختی است که عادت دیدن را می‌شکند. تعالی، دیگر در اوج قرار ندارد؛ می‌تواند در عمق نیز رخ دهد. هستی، نه صعود می‌کند و نه سقوط؛ می‌ریزد. ریختن، حرکتی است سیال، میان اختیار و تسلیم. زبان شعر نیز در این‌جا مایع می‌شود؛ معنا در آن حل می‌شود، نه آن‌که به‌صورت گزاره‌ای صلب تثبیت گردد.
ریختن هستی، برای گرفتن از «هستیِ دیگر» است. هستی، در این خوانش، رابطه‌مند است و تنها در گشودگی به دیگری تداوم می‌یابد. این دیگری، شرط دگرگونی است، نه تهدید آن. تجربه‌ی هستی، به‌جای خودبسندگی، بر نسبت بنا می‌شود. این نسبت، در سطح حسی شعر، با بازگشت به بدن تثبیت می‌شود: نسیمی که دست‌ها را لمس می‌کند. معنا، نه در انتزاع، بلکه در تماس پدیدار می‌شود. زیبایی این لحظه، در سادگی آن است؛ مینیمالیسمی که از شدت می‌آید، نه از فقر.
جویبار شراب، از چشم‌ها به سمت جوانی، لحظه‌ای از تراکم زندگی را می‌سازد. این تصویر، نه صرفاً اروتیک و نه صرفاً نمادین است؛ لحظه‌ای است که زندگی، پیش از آن‌که مرگ افق را اشغال کند، خود را متراکم می‌کند. زیبایی این اوج، در گذرابودن آن است. شعر، اوج را تثبیت نمی‌کند؛ آن را می‌گذراند.
در ادامه، کنش نهایی انسان رخ می‌دهد: بافتن خاطره‌ها در آسمان. بافتن، فعلی زمان‌مند، تدریجی و ناتمام است. خاطره، ماده‌ی خام است؛ آسمان، بستر. زیبایی نه در خاطره‌ها به‌تنهایی است و نه در آسمان، بلکه در خودِ فرآیند بافتن. شعر، زیبایی را از شیء به کنش منتقل می‌کند؛ از محصول به روند.
و سرانجام، مرگ ظاهر می‌شود: نزدیک، اما ناشناخته. مرگ، نه غایب است و نه قابل تصاحب. این ناشناختگی، نقص فهم نیست؛ شرط امکان زندگی است. شعر، با خویشتن‌داری زیبایی‌شناختی، از تصویرپردازی اغراق‌آمیز پرهیز می‌کند و مرگ را در سکوت نگه می‌دارد. سکوت، آخرین شکل زیبایی است: زیباییِ بازماندن معنا.

در جمع‌بندی نهایی، این شعر، و خوانش آن، نشان می‌دهد که هستی نه مسئله‌ای برای حل، بلکه تجربه‌ای برای زیستن است. جهان، چون شاعرانه تجربه می‌شود، به شیء تبدیل نمی‌شود؛ هستی، چون در حذف و ریختن پدیدار می‌شود، از تثبیت می‌گریزد؛ و مرگ، چون ناشناخته می‌ماند، امکان معنا را نابود نمی‌کند. زیبایی، در این میان، نه زینت جهان، بلکه شیوه‌ی بودن در آن است.
نقدی که بخواهد به چنین شعری وفادار بماند، نمی‌تواند صرفاً توضیح‌دهنده باشد. باید خود را در همان وضعیت تعلیق قرار دهد: میان فلسفه و شعر، میان فهم و نادانی، میان گفتن و سکوت. این خوانش، تلاشی است برای ایستادن در همین آستانه؛ جایی که معنا نه بسته می‌شود، نه رها، بلکه همچنان در حال بافته‌شدن باقی می‌ماند.

   لینک کوتاه :

  چاپ صفحه
بیان دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی : *
ایمیل :
URL :
دیدگاه شما : *
  کد امنیتی
کد امنیتی :